صدای پای باران

می نویسم برای آنکس که به زودی می بارد...

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

دوباره سلام..

سلام...
بعد از مدتی که نبودم ونتونستم وبلاگمو به روز کنم برگشتم و با این عکس وبلاگم رو به روز میکنم...
عکسی که حکایت ها در بطن خود دارد..


  • ۵ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • شنبه ۱ آبان ۹۵

    داستان جالب سنجش عملکرد...

    پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسدو شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

     

    پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

     

    زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

     

    پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

     

    زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

     

    پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

     

    پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: « پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

     

    پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

    به نقل از "ندای یک بسیجی عاشق"
  • ۳ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۹۵

    حکیم و پسربچه

         حکیم و پسربچه

    حکیمی بر سر راهی می‌گذشت. دید پسر بچه‌ای گربه خود را در جوی آب می‌شوید. گفت: گربه را نشور، می‌میرد! بعد از ساعتی که از همان راه بر می‌گشت دید که بعله... گربه مرده و پسرک هم به عزای او نشسته. گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، می‌میرد؟ پسرک گفت: برو بابا، از شستن که نمرد، موقع چلاندن مرد!

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سه شنبه ۲۴ آذر ۹۴