صدای پای باران

می نویسم برای آنکس که به زودی می بارد...

۴۵ مطلب با موضوع «شهدا وجانبازان» ثبت شده است

آشنای غریب

با یک جستجوی اینترنتی ساده در مورد شهید و شهادت از اولین تصاویری که به چشم می خورد تصویر زیبا و پراحساس شهید امیر حاج امینی است...تصویری که پنجره ای عمیق و ژرف را ازدنیای شهادت پیش رویمان می گشاید...

امروز ۱۰ اسفند ۹۵ سالروز شهادت این شهید بزرگوار با تماشای گزارشی کوتاه از این شهید در اخبار سیما برآن شدم تا صفحه ای از صفحات وبلاگم را با نام و یاد ایشان مزین کنم
روحش شاد و راهش پر رهرو


شهید امیر حاج امینی در سال ۱۳۴۰ در تهران به دنیا آمد و در روستای علیشار ساوه نزد پدر ومادر خود پرورش یافت.

درسال ۱۳۶۴ به عنوان بیسیم چی وارد گردان حضرت رسول (ص)شدو در ۱۰ اسفند ۶۵ در شلمچه عملیات تکمیلی کربلای ۵ رخت پرافتخار شهادت بر تن کرد...




  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵

    شهید آتش نشان رضا نظری

     شهید آتش نشان رضا نظری از جمله آتش نشانان حادثه پلاسکو بود که در زیر آوار پلاسکو به شهادت رسید.

    پیکر پاک این شهید آتش نشان به درخواست خانواده محترمش،پس از تشییع در تهران به اراک منتقل شده و فردا سه شنبه ۹۵/۱۱/۱۲ در گلزار شهدا ودر جوار شهدای مدافع حرم به خاک سپرده می شود.

    خداحافظ قهرمان...


  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • دوشنبه ۱۱ بهمن ۹۵

    اولین یادبود شهدای مدافع حرم در اینجا



    اولین یادبود شهدای مدافع حرم آل الله در وبلاگ صدای پای باران
    با ذکر شریف صلوات بر پیامبر رحمت وخاندان پاکش،
     یادی می کنیم از عزیزانی که هر چند در بین ما نیستند اما همیشه در قلب ما هستند.


  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

    عزیزترین...

    آن جوانی که جان خود را درعنفوان جوانی،بر کف دست می گیرد و فداکاری می کند،

    عزیزترین است .رهبرانقلاب




    شهامت و فداکاری آتش­‌نشانانی که در عملیات نجات مردم، خود دچار حادثه­‌ی خطیر شده و در حال فداکاری متعهدانه به امتحانی دشوار گرفتار آمده­‌اند، دل را از تحسین و تمجید و نیز از نگرانی و اندوه، آکنده میسازد.

    (بخشی از پیام رهبرمعظم انقلاب،امام خامنه ای در پی حادثه آتش سوزی پلاسکو)


  • ۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

    دوباره سلام..

    سلام...
    بعد از مدتی که نبودم ونتونستم وبلاگمو به روز کنم برگشتم و با این عکس وبلاگم رو به روز میکنم...
    عکسی که حکایت ها در بطن خود دارد..


  • ۵ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • شنبه ۱ آبان ۹۵

    پنجمین شهیدمدافع حرم اراک این بار از تیپ سرفراز فاطمیون...

    شهید اسدالله قربانی، جمعی تیپ سرافراز فاطمیون از اراک در دفاع از حرم حضرت زینب(س) و در مبارزه با گروهک تکفیری داعش به مقام والای شهادت دست یافت و به همرزمان شهیدش پیوست.

    مراسم شبی با این شهید که اولین شهید از تیپ فاطمیون در اراک است، امشب بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد سیدهای اراک با حضور مردم شهر و سخنرانی آیت الله دری نجف آبادی، نماینده ولی فقیه در استان مرکزی برگزار شده است...

    پیکیر مطهر این شهید بزرگوار نیز فردا چهارشنبه ساعت ۹/۳۰ صبح از میدان شهدا به سمت گلزار شهدای اراک تشییع می شود.

    مجلس گرامیداشت شهید اسدالله قربانی، فردا شب ساعت ۱۶ الی ۱۸ با سخنرانی حجت الاسلام الهامی نیا، پژوهشگر و محقق علوم اسلامی در مسجد الزهرا(خیابان هپکو) بر گزار شد.

    این شهید والامقام دو ماه پیش در مقابله با گروهک تکفیری داعش در سوریه به شهادت رسید و امروز ۲۶ مرداد ماه به اراک منتقل شد.

    یادش گرامی وراهش پر رهرو باد...


    تصاویر مراسم تشییع(برگرفته از کانال مدافعان بهشت)


  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵

    بدون شرح

    بابا رجب رفت و به همرزمان شهیدش پیوست وآسمانی شد...




    حاج رجب محمدزاده جانباز ۷۰ درصد مشهدی، نانوای بسیجی بود که در دوران دفاع مقدس و در سال ۱۳۶۶ در منطقه هور عراق، براثر اصابت خمپاره از ناحیه سر و صورت به درجه جانبازی نائل شد و تمام این سال ها از این مجروحیت رنج می برد

  • ۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • جمعه ۱۵ مرداد ۹۵

    چهارمین شهید مدافع حرم اراک..این بار در عراق...


    بسم رب الشهدا و الصدیقین
    امام خامنه ای (مدظله العالی) :اگر شهدای مدافع حرم نبودند امروز اثری از حرم اهل بیت (ع)نبود ...

    بسیجی علیرضا بابایی از شهرستان اراک در دفاع از حرم امامان شیعه در عراق  
    به فیض شهادت نائل آمد

    تولد:١٣۵١/۶/١  شهادت ١٣٩۵/٢/٢۵
    محل شهادت :فلوجه (عراق)
    نحوه شهادت :تله انفجاری

    شهیدعلیرضا بابایی از فرماندهان قدیمی بسیجی اراک بودند ودر نوجوانی در جبهه های حق علیه باطل حضور یافتند.....
    روحشان شاد و یادشان گرامی


    مراسم تشییع در حرم امام حسین(ع)


  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۵

    سالروز شهادت مالک اشتر جبهه ها

    سالروز شهادت مالک اشتر جبهه ها

    فردا سالروز شهادت علی اکبر شیرودی، عقاب تیز پرواز جبهه های جنگ است.

    هشتم اردیبهشت ماه، سالروز گرامی داشت خاطره بزرگ مردی علوی تبار است که با انجام چند هزار پرواز هوایی و دارا بودن بیشترین ساعت پرواز در ماموریت های جنگی دنیا ، 40 بار سانحه و بیش از 300 مورد اصابت گلوله به هلی کوپترش باز هم سرسختانه در راه اهداف کشورش جانفشانی کرد، تیز پروازی که دکتر مصطفی چمران او را ستاره درخشان جنگ کردستان خواند و تیمسار ولی الله فلاحی او را ناجی غرب و فاتح گردنه ها توصیفش کرد.

    علی اکبر قربان شیرودی متولد دی 1334 در روستای بالا شیرود از توابع شهرستان تنکابن و خانواده ای کشاورز و متدین بود، او پس از تحصیلات متوسطه در سال 1351 وارد ارتش شد و دوره مقدماتی خلبانی را در تهران به پایان برد و پس از آن دوره هدایت هلی کوپتر کبرا را در پادگان اصفهان گذراند و با درجه ستوانیاری فارغ التحصیل شد. شهید شیرودی پس از سه سال خدمت در ارتش به کرمانشاه رفت و با خلبان احمد کشوری آشنا شد.

    او از ارتشیانی بود که با اوج گیری جریانات انقلاب اسلامی به صفوف راهپیمایان پیوست و به دستور حضرت امام خمینی پادگان را ترک کرد و با شروع جنگ تحمیلی رهسپار کرمانشاه شد و در یکی از ماموریت ها با سرپیچی از فرمان بنی صدر مبنی بر تخلیه پادگان و انهدام انبار مهمات منطقه ، به همراه 2 خلبان همفکر خود و با 2هلی‌کوپتری که در اختیار داشتند، با 12 ساعت پرواز بی‌نهایت حساس و خطرناک به قلب دشمن یورش برد و خسارات سنگینی به دشمن وارد کرد.

    با اوج‌گیری جنگ کردستان شیرودی و چند تن دیگر از خلبانان وارد جنگ شدند. وی در عملیات پروازی خود تلفات سنگینی را به نیروها و تجهیزات دشمن در نقاط راهبردیی غرب کشور وارد کرد. در 13دی ماه 1359 وقتی خیانت‌های آشکار بنی صدر را دید به افشاگری پرداخت و از شنوندگان سخنانش خواست با ایمان و اسلحه و چنگ و دندان از میهن اسلامی دفاع کنند.

    سرانجام علی اکبر شیرودی 8 اردیبهشت 1360 در آخرین عملیات پروازی خود در منطقه بازی دراز، هنگامی که عراق لشکری زرهی با 250 تانک و با پشتیبانی توپخانه و خمپاره‌انداز و چند فروند جنگنده روسی و فرانسوی، برای بازپس‌گیری این ارتفاعات به سرپل ذهاب گسیل داشت در مقابله با آنان و پس از انهدام چندین تانک، از پشت سر مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت و به شهادت رسید.

    منبع

  • ۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۹۵

    من چادرم را دارم...

    آن ها چفیه داشتند

    من چادر دارم!!!

    آنان چفیه می بستند تا بسیجی وار بجنگند

    من چادر می پوشم تا زهرایی زندگی کنم

    آنان چفیه را خیس می کردند تا نَفَس هایشان آلوده ی شیمیایی نشود

    من چادر می پوشم تا از نفَس های آلوده دور بمانم

    آنان سرخی خونشان را به سیاهی چادرم امانت داده اند...

    من چادرسیاهم را محکم می پوشم تا امانتدار خوبی برای آنان باشم ...

                                        

    یازهرا

          

  • ۰ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • چهارشنبه ۲۶ اسفند ۹۴

    سربند یا زهرا...

    هیچ کس در دوران دفاع مقدس به رزمندگان نگفت که رمز "یا زهرا"برای حملاتتان بگذارید یا سربند"یا زهرا"ببندید..
    اما در دوران دفاع مقدس ،اسم مبارک حضرت زهرا(س)و حضرت بقیه الله(عجل الله تعالی فرجه الشریف)از همه ی نامهای دیگر بیشتر مطرح است...این نشانه توجه آن بانوی دو عالم است.  
    " امام خامنه ای"
  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • يكشنبه ۲۳ اسفند ۹۴

    شین مثل شهید...

    شین مثل شهید

    این روزها خیابان های شلوغ شهر بوی عید و اسکناس های نو میدهد !
    همهمه ی مردم شهر در بازارهای رنگارنگ ، ما را یاد خیلی چیزها می اندازد ، از شادی و شوق کودکانه بچه های شهر تا اشکها و نگاه های مضطرب

    ریحانه و فاطمه ومحمدو...

    داشت فراموشم می شد که آرامش و امنیت مثال زدنی این روزهای ایران اسلامی در عمق منطقه پرآشوب غرب آسیا ، نعمتی بزرگ و البته گرانیست که براحتی میسر نشده است !
    برای امنیت و آرامش و شور و نشاط این روزهای کشورمان بهای گزافی پرداخت شده !

    میدانید چه بهایی؟
    بهایی به سنگینی و گزافی خون جوانان کشورمان ، بهایی به قیمت داغدار شدن مادران و پدران و خانواده شهیدان
    زهره وند ،مسلمی،عربی و انصاری...
    و سنگین تر از اینها ، به بهای یتیم شدن فرزندانشان...

    یادگاران شهید عید آمده اما بابا نیامده! بابا رفته !
    همه سفره هفت سین می چینند و دورش مینشینند ، اما سفره تو از سفره همه ما زیباتر است!
    قرآن و تو و مامان و عکس بابا و آینه ای که دوباره عکس بابا را نشان میدهد!

    اما ! غصه نخورید اگر حالا بابا فقط یک عکس است ، خدایی هست که مهربانتر از باباست مهربانتر از مامان است و او امسال کنار عکس بابا می نشیند و شما را در آغوش می گیرد.
    او بیش از پیش شما را دوست دارد و هوای شما را دارد.

    سفره عید شما امسال خدا دارد ! چیزی که سفره خیلی ها ندارد !
    هفت سین شما امسال هفت شین میشود ;
    شین اول  شهیدتان
    شین دوم  شور و حال شماست
    شین سوم  شقایق سرخی که از خون بابایتان دمیده
    شین چهارم  شبنمی که بر چشمان مادرانتان نشسته!
    شین پنجم  شادی است که از خانه دل شما پر کشیده
    شین ششم  شکسته شدن دل شما با شنیدن اسم بابا
    و شین آخر  شعور کودکانه شماست که هر کسی ندارد!

    ریحانه ها ومحمد های عزیز...

     امسال میخواهیم به یاد بابای قهرمانتان و مثل شما سفره عیدمان را هفت شین بچینیم!
    اما شین اول و آخر سفره ما شرمندگیست !
    شرمندگی در مقابل خون پاک شهیدان
    محمد زهره وند !
    سعید مسلمی !
    علی اکبر عربی !
    و حمیدرضا انصاری !
    آری شرمنده ایم ، ما نمیتوانم در محضر نگاه های معصومانه و نگران شما خانواده های این عزیزان حتی حضور یابیم !
    شرمنده ایم که حتی جرأت حضور برای تبریک عیدت را هم نداریم ، هر چه با خود فکر میکنیم نمیدانیم اگر این روزها با شما ها روبرو شدیم چه بگوییم ؟
    بگوییم شرمنده ایم که با فرزندانمان آمده ایم خرید عید! آمده ایم برایش ماهی رنگی بخریم و شرمنده ایم که امسال بابای عزیزتان نیست که نازتان را بکشد ; بابایتان نیست که شما را بغل کند و برایتان ماهی رنگی و هفت سین خوشکل بخرد ; بگوییم شرمنده ایم که نمیتوانیم راهشان را ادامه دهیم

    ای خانواده های محترم شهدا !
    ما را حلال کنید ، تک تک ما را حلال کنید که امنیت و آرامشمان به قیمت یتیم شدن و از دست دادن عزیزانتان فراهم شده !

    و بدانید مردم این مرز و بوم بامعرفت هستند ،
    و قدردان صبوری های شما هستند  و هرگز از جان گذشتگی عزیزانتان را فراموش نمیکنند!

    تقدیم به :
    بازماندگان شهدای مدافع حرم استان مرکزی

    telegram.me/Modafean_Markazi



  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • يكشنبه ۱۶ اسفند ۹۴

    دل نوشت...

    حرف هایمان پر شده از ریا و تظاهر ...
    برای رسیدن به شهادت فقط دعاکردن را یاد گرفته ایم!
    گفتیم راهتان را ادامه میدهیم ولی...
    دچار غلط املایی شدیم! راحت ادامه دادیم
    شرمنده ... نه.... بی عرضه ایم.
    که از شما فقط نامی بر روی خیابان ها و کوچه ها مانده...
    وکسی شما "امامزادگان عشق"را نمیشناسد.

    نمیدانم چگونه میخواهیم جواب بدن بی سر همت را بدهیم؟؟؟
    چگونه میخواهیم به صورت حاج احمد متوسلیان نگاه کنیم؟؟؟
    و یا به آن طفل 13 ساله ای که زیر تانک رفت چه میخواهیم بگوییم؟؟؟
    آری... تک تک شهدا گردنمان حق دارند و جلویمان را میگیرند...

    افسوس که شهدا را فراموش کرده ایم و در زندگی دنیایی غرق شده ایم...

    افسوس که سیره شهدا را در زندگی عملی نمیکنیم...

    و صد افسوس از اینکه به نگهبانی از این دل مشغول نیستیم  و عاشق خدا نشدیم...

    "
    یقین کنیداگر عاشق شویم خدا ما را برای خودش سوا میکند و به جمع شهدا میبرد"

     اللهم الرزقنا توفیق الشهادت بحق سیده زینب (س)


    تنها کانال رسمی شهدای مدافعان حرم استان مرکزی  telegram.me/Modafean_Markazi

  • ۰ نظر
    • چهارشنبه ۱۲ اسفند ۹۴

    کوچه هایمان را به نامشان کردیم

    رفتند تا وظیفه خود را ادا کنند
    خود را فدای ماندن ما و شما کنند
    ما مانده ایم و بار گناهی که می کشیم
    امروز دعا کنیم که شهیدان دعا کنند

    این کوچولوی ناز ریحانه خانوم زهره وند،دختر شهید محمد زهره وند

    کوچه هایمان را به نامشان کردیم ، که هرگاه نشانی منزلمان را می دهیم

    بدانیم

    از گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم


  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

    در دفاع از حرم شهید شد...شهید حمید رضا انصاری...

    شهید حمید رضا انصاری سومین شهیدی بود که به قافله ی شهدای شهر اراک پیوست...

    شهید سردار "حمیدرضا انصاری" از پاسداران و پیشکسوتان سپاه روح‌الله، در دفاع از حرم حضرت زینب(سلام الله علیها) به دست گروهک تروریستی به فیض عظیم شهادت نائل آمد .

    این شهید والامقام از پیشکسوتان ۸ سال دفاع مقدس و عضو سابق اطلاعات عملیات لشکر ۱۷ علی‌بن ابیطالب(ع) بود که از قافله شهدا جای مانده بود ولی همواره شوق و آرزوی شهادت را در وجود خود می‌پروراند.

    مدافع حرم حمید رضا انصاری که مدتی قبل برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) عازم سوریه شده بود حین مبارزه با تروریست‌های تکفیری به شهادت رسید.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • شنبه ۱ اسفند ۹۴

    شهید سعید مسلمی


    شهید سعید مسلمی از پاسداران تیپ 71 روح‌الله استان مرکزی بود که در راه دفاع از حرم اهل بیت (ع) به شهادت رسید.

    شهید مسلمی در آبان ماه امسال در درگیری با نیروهای تکفیری و تروریستی در دفاع از حرم حضرت زینب (س) به شهادت رسید که پیکر پاک و مطهرش بعد از ماه‌ها مفقودالاثر بودن، برای تدفین به شهر اراک انتقال داده می‌شود.

    پاسدار شهید سعید مسلمی همرزم شهید محمد زهره‌وند بود که هر دو در دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم عازم سوریه شدند و در این راه به جمع شهدای حرم پیوستند.

    مراسم تشییع پیکر این شهید والامقام فردا از میدان شهدا به سمت گلزار شهدا برگزار می‌شود و امشب(دوشنبه ۱۹بهمن ماه۹۴) نیز مراسم شبی با شهید در مصلای بیت‌المقدس اراک برگزار می‌شود.


     با یاد دمشق غرق غم می باشم

    در بین همین نوحه و دم می باشم

    با پرچم سرخ یا اباعبدالله

    سرباز مدافع حرم می باشم

    لعنت الله علی من عاداک یا زینب



  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • دوشنبه ۱۹ بهمن ۹۴

    شهید محمد زهره وند

    بسم رب الشهدا

    اگر آه تو از جنس نیاز است / در باغ شهادت باز باز است ...


    شهید محمد زهره وند از اولین شهدای مدافع حرم اراک...

    این شهید بزرگوار که از سوی تیپ ۷۱سپاه روح الله به سوریه اعزام شده بود در نهم آبان ماه امسال در دفاع از حرم  بانوی کربلا ،حضرت زینب (سلام الله علیها)به درجه رفیع شهادت نائل آمد و صبح امروز (پنج شنبه ۹۴/۱۰/۱۷)بر دوش همشهری های شهید پرور و انقلابیم تشییع شد...


    روحش شاد،یادش گرامی و راهش پر رهرو باد...


  • ۰ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • پنجشنبه ۱۷ دی ۹۴

    مثل اهل بیت امام حسین(ع)(سیره شهدا)

  • ۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • چهارشنبه ۲۵ آذر ۹۴

    نگاه خدا

    چند خانم رفتند جلو سوالاتشان را بپرسند در تمام مدت سرش بالا نیامد...

    نگاهش هم به زمین دوخته بود..

    خانم ها که رفتند، رفتم جلو گفتم: تو انقدر سرت پایینه نگاهم نمی ندازی به طرف که داره حرف میزنه باهات، اینا فکر نکنن تو خشک ومتعصبی و اثر حرفات کم شه...

    گفت: من نگاه نمیکنم تا خدا مرا نگاه کند!!!!

    شهید عبدالحمید دیالمه


    کی قرار است قلبمان ایمان بیاورد به : یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا إِن تَتَّقُوا اللَّهَ یَجعَل لَکُم فُرقانًا وَیُکَفِّر عَنکُم سَیِّئَاتِکُم وَیَغفِر لَکُم ۗ وَاللَّهُ ذُو الفَضلِ العَظیمِ﴿آیه 29 سوره انفال﴾

    شاید این است راز آنکه بسیار زودتر تشخیص می داد ، کلاس ها و استادها خوبند، لازمند، تحقیق و کسب اطلاعات و آگاهی از اخبار دیروز و امروز باید باشند اما بسیاری همه ی اینها را دارند و در تشخیص های ناب شهید دیالمه می مانند شاید رازش همین است.

    جزوه ی استاد نوشت:  پرواى از خداى متعال تقواست. اگر این را کنار گذاشتیم و ترس مردم جایگزین شد، آنوقت فرقانى هم که خداى متعال گفته، پیدا نخواهد شد؛ «ان تتّقوا اللَّه یجعل لکم فرقانا»؛ این فرقان ناشى از تقواست؛ روشن شدن حقیقت براى انسان، دستاورد تقواست.

    برگرفته از:من و چادرم ، خاطره ها
  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • يكشنبه ۱ آذر ۹۴

    حاشیه‌های حضور رهبر انقلاب در منزل سردار شهید همدانی

    دیدار قرار است بعد از اذان مغرب باشد، چیزی حول و حوش هفت و هشت شب. درست روبه‌روی منزل شهید همدانی مسجد بزرگی است که شلوغی‌اش در این شب‌های محرم می‌تواند کار را برای دیدار سخت کند. کافی است چند نفر از بچه‌های زبل هیئت مسجد بو ببرند که آقا قرار است بیایند اینجا تا کار به‌کلی از روند خودش خارج شود. به همین خاطر بچه‌های دفتر سعی می‌کنند خیلی دور و بر خانه و مسجد روبه‌روی آن آفتابی نشوند. بعضی‌ها حتی نماز مغرب را هم می‌روند چند محله آن‌طرف‌تر می‌خوانند. با همه‌ی اینها چند جوان و نوجوان که انگار بوهایی برده‌اند یک‌جور خاصی به رفت‌وآمدها نگاه می‌کنند و چیزهایی درِ گوش هم پچ‌پچ می‌کنند!

    اما وقتی وارد خانه می‌شویم تازه می‌فهمیم که مسأله فقط آن چند نوجوان زبل و کنجکاو بیرون نبوده است! با یک حساب سرانگشتی نزدیک پنجاه شصت نفر در خانه هستند! معلوم است که در این فاصله هر کس توانسته به یکی از اقوام خبر داده و او هم خود را رسانده است. یکی از مجریان شبکه‌ی خبر هم بین این افراد است. اصرار دارد که خبر نداشته و آمده به فامیلشان سر بزند. نسبتش را که می‌پرسم می‌گوید خانمش، دخترخاله‌ی همسر شهید است! جمعیت آن‌قدر هستند که توی پذیرایی جا نشده‌اند؛ رفته‌اند داخل اتاق‌ها و سرک می‌کشند تا از فضای باز درها داخل پذیرایی را ببینند.

     
    خلاصه جمعیت کمی سامان می‌گیرند و آقا وارد می‌شوند. آقا می‌نشینند. خانه شلوغ است. سر و صدای بچه‌های کوچک بلند است. آقا از جمعیت می‌خواهند که صلوات و فاتحه‌ای بخوانند. خود آقا مفصل این کار را انجام می‌دهند و بعدش به جمعیت می‌گویند که جلو بیایند تا افرادی که داخل اتاق‌ها هستند هم در پذیرایی جا بشوند! ما رو باش... نگران زیادی جمعیت بودیم!


    جمعیت جابه‌جا می‌شوند و دوباره همهمه می‌شود. آقا از جمعیت صلوات می‌گیرند.
    «خدا درجات شهید همدانی را عالی کند، با پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله با سید الشهداء علیه‌السلام محشورشان کند، با رفقای شهیدش که قبل از او رفتند محشورش کند...»
    آقا با دعا برای شهید همدانی شروع می‌کنند و بعد، از التماس دعاهای امثال شهید همدانی برای اینکه شهادت نصیبشان شود می‌گویند و یک‌دفعه چیزی می‌گویند که انتظارش را نداریم:
    «البته من دعا نمی‌کنم!»
    و بعد اضافه می‌کنند:
    «به این معنی که می‌گویم ان‌شاءالله بعد از بیست سال، سی سال دیگر شهید شوید، می‌گویم ما با شما هنوز خیلی کار داریم. اما خب می‌روند در میدان‌های خطر و به آرزویشان می‌رسند که بزرگ‌ترین سعادت است برای اینها.»

    آقا گریزی می‌زنند به روزهای قبول قطعنامه‌ی ۵۹۸:
    «آن روزی که در سال ۶۷ قطعنامه را اعلام کردیم –بنده خودم به‌عنوان رئیس‌جمهور اعلام کردم- خب گرم بودیم! امام دستور داده بود و اعلامیه داده بود و ما جلسه گرفته بودیم، آدم وقتی گرم است درست متوجه نمی‌شود، یک روزی که گذشت من یک‌دفعه ملتفت شدم که قضیه چیست؟ احساسی که من آن روز داشتم دقیقاً همین احساس بود که یک جاده‌ی وسیعی بود، یک درِ بزرگی به روی همه باز بود که افراد با میل خود می‌رفتند و از این در وارد می‌شدند؛ این در بسته شد؛ بقیه ماندند پشت این در... تا چند روز یک غمی بر من مستولی شد... البته خیلی طول نکشید چون عراق مجدداً بعد از قطعنامه حمله کرد و آمد یک جاهایی را گرفت و این راه دوباره باز شد؛ من هم تهران نماندم و به آنجا رفتم؛ تا به‌تدریج تمام شد و بچه‌ها عملیات کردند و دشمن را عقب راندند و باز به همین حالت برگشت. [بعد از آن] تصور نمی‌شد که این در [شهادت] مفتوح بماند برای بندگان... اما عده‌ای از بندگان خالص خدا در این مدت به شهادت رسیدند. واقعاً حیف است امثال همدانی، کاظمی، صیاد... به غیر از شهادت از دنیا بروند و مثل مردم عادی بمیرند... ان‌شاءالله همه‌ی کسانی که آرزوی این وضعیت را دارند خدا به آنها این قابلیت را بدهد که به این فوز برسند...»

    آقا همسر شهید را خطاب قرار می‌دهند و از صبر و شکرگزاری او تجلیل می‌کنند و از سهیم بودن همسر در اجر مجاهدت‌های شهید می‌گویند و اینکه البته باید این اجر را حفظ کرد؛ از اینکه این یک موهبت الهی است و انسان خودش باید موهبت الهی را حفظ کند.
    همسر شهید تأیید می‌کند و آقا می‌گویند: «اگر شکر بازماندگان نمی‌بود این عنوان شهادت این‌قدر در جامعه‌ی ما رونق و جلا نداشت. این صبرهاست که به شهادت درخشندگی می‌دهد و آن را به‌صورت یک آرزو در جامعه درمی‌آورد.»

    پسر بزرگ شهید که وهب نام دارد، شروع می‌کند به معرفی خانواده. شهید دو پسر دارد و دو دختر. نوه‌ها معرفی می‌شوند و کوچک‌ترینشان را -که دختر چهارماهه‌ای به نام هانیه است و دختر مهدی، پسر کوچک‌تر شهید است- می‌آورند تا آقا در گوشش اذان و اقامه بگویند.

    موقع اذان و اقامه گفتنِ آقا، گویی هانیه در آغوش پدربزرگ جا خوش کرده! با محاسن آقا بازی می‌کند و حتی آنها را می‌کشد، دست روی لب‌های آقا می‌کشد؛ آقا هم با لبخند مشغول اذان و اقامه خواندن هستند؛ تمام که می‌شود با خنده می‌گویند: «هر کار دلت خواست با ما کردی!»


    جمعیت می‌خندند. مهدی -پدر هانیه- می‌گوید: «بابا خیلی این بچه را دوست داشت». آقا می‌گویند: «خدا ان‌شاءالله چند برابرشان کند.»

    آقا از سن شهید همدانی می‌پرسند. ۶۵ ساله بوده است. همسر شهید به دیدار چند روز قبل از شهادت سردار همدانی با آقا اشاره می‌کند، می‌گوید: «حقش همین بود. من به بچه‌ها گفتم. خدا رو شکر می‌کنیم که به آرزویش رسید.»

    آقا می‌گویند: «اخلاص ایشان کار خودش را کرد. خدا این‌جوریست، جواب اخلاص را زود می‌دهد. این تشییعی که اینجا شد، تشییعی که در همدان شد، این جواب اخلاص بود؛ خدا جواب اخلاص را در همین دنیا می‌دهد، این تازه در این دنیا بود. هیچ اطلاعیه و سفارشی نمی‌تواند این جمعیت را جمع کند. این مغناطیس که دل‌ها را می‌کشد ناشی از اخلاص این مرد بود، اینها اسوه‌اند برای همه؛ نمونه‌اند؛ خب مردم هم قدرشناسی کردند، الحمدلله...»

    آقا از احوال دخترهای شهید هم جویا می‌شوند. بعد استکان چای را برمی‌دارند و مشغول می‌شوند. در همین حین از شغل پسرها می‌پرسند. یکی کارمند بانک است و یکی پاسدار. آقا از برادرها و خواهرهای شهید می‌پرسند. برادر شهید که سه سال از او کوچک‌تر است در مجلس حضور دارد. شهید دو خواهر دارد که یکی از آنها به‌خاطر بیماری در مجلس نیست. پسر او از آقا چفیه‌شان را تبرکی می‌خواهد برای مادرش. آقا می‌گویند: «چه پسر عاقل زرنگی»! دوباره جمعیت می‌خندند.

    پسر شهید خاطره‌ای از آخرین دیدار با پدر تعریف می‌کند. از اینکه قبل از رفتن، مادر با همه‌ی بچه‌ها تماس می‌گیرد که پدر می‌گوید بیایید ببینمتان -پدر تازه چند روز بوده که آمده بوده و دوباره قصد رفتن داشته- دیروقت بوده و راه هم کمی دور. اما مادر دوباره زنگ می‌زند که پدر اصرار دارد حتماً بیایید. بعد هم گفته بود که اگر شهید شدم حتماً در همدان دفنم کنید.
    آقا می‌گویند: «هر جای دیگر هم دفن می‌شد همین‌طور بود اما این نعمت و فرصتی بود که خدا به مردم همدان داد تا احساسات شهادت‌طلبانه و انقلابی‌شان را بروز دهند.»

    پسر دیگر شهید خاطره‌ای تعریف می‌کند از محل دفن شهید؛ از اینکه پدر همیشه می‌گفت این بخش از گلزار شهدای همدان را خیلی دوست دارد. جایی کنار شهید حسن ترک؛ یک جای ساده و بدون تشریفات؛ مخلصانه.
    آقا می‌گویند: «اینها الطاف خاص الهی است که شامل حال بعضی‌ها می‌شود؛ بعضی هم نه. بعضی‌هایشان هم رفتند جنگ، چند سال هم در جنگ بودند، بعضی‌ها حتی مجروح هم شدند و خب این نعمت بزرگی بود که خدا به اینها داد، اما نتوانستند نگه دارند و در برخورد با حوادث گوناگون زندگی از دست دادند.»

    یکی از پسرها به وصیتنامه‌ی شهید اشاره می‌کند که نوشته است خودتان را بدهکار انقلاب بدانید. آقا تأیید می‌کنند و می‌گویند: «انقلاب ماها را زنده کرد؛ بروید خاطرات جوان‌های اواخر انقلاب را بخوانید؛ امثال فریدون هویدا؛ سفیر بود در پاریس؛ یا فرد دیگری که قوم و خویش فلان‌کس بود رفته بود لندن سفیر شده بود؛ جاهای مهم دست اینها بود؛ خاطرات اینها را بخوانید؛ اینها چند صباح بعد می‌آمدند ایران و می‌شدند وزیر و نخست‌وزیر و حاکم بر سرنوشت مردم می‌شدند؛ اینها نه اینکه فقط بی‌دین بودند، خب گذشتگان اینها هم خیلی‌ها بی‌دین بودند؛ اما بالاخره به یک‌سری چیزها اعتقاد داشتند؛ به سنت‌های ایرانی، به خط فارسی و این‌جور چیزها، به برخی امور ظاهری مذهبی مثل عزاداری؛ بالاخره قبول داشتند؛ اما اینها به هیچ‌چیز معتقد نبودند. یک‌سری آدم هرهری مذهب محض! ایران با این عظمت و ملت به این بزرگی، می‌افتاد دست اینها. اگر انقلاب نشده بود، این‌گونه می‌شد. خدا اینها را تبدیل کرد به کسی مثل امام خمینی. حالا این انقلاب منت ندارد سر ما؟ اگر همه‌ی ملت ایران تا آخر عمرشان خدا را شکر کنند که گرفتار آنها نشدند و وضع عوض شد جا دارد؛ هر چه درباره‌اش فداکاری کنند جا دارد.»
     
    پسر دوباره به وصیتنامه‌ی پدر اشاره می‌کند که خدا را شکر کرده که در عصر خمینی زیسته است. آقا هم ادامه‌ی کلامش را با تأیید می‌گیرند و می‌گویند: «واقعاً همین است. ماها اگر شرح حال امام خمینی را در تاریخ می‌خواندیم، نصفش را باور نمی‌کردیم؛ از بس عظمت در زندگی و رفتار امام هست، اگر خودمان ندیده بودیم و بنا بود در تاریخ بخوانیم نصفش را باور نمی‌کردیم. من همین را یک وقتی به امام گفتم؛ گفتم "آقا اگر ما در تاریخ شرح حال کسی مثل شما را می‌خواندیم همین‌طور حسرت می‌خوردیم که چرا ما آدم‌های این‌جوری را ندیدیم؛ حالا خدا به ما این نعمت را داده داریم شما را از نزدیک می‌بینیمتان." این واقعاً نعمت بزرگی است برای ما. آدم‌های بزرگی که در تاریخ بودند آدم دلش می‌خواست اینها را می‌دید مثلاً علامه حلی، شیخ بهایی... امام از همه‌ی اینها بالاتر بود با آن کارهایی که کرده بود. اگر امام ۲۰۰ سال قبل بود و آدم فقط شرح حالش را می‌خواند، پیش خود می‌گفت ای کاش این آدم را می‌دیدم. گفتم "حالا خداوند این نعمت را به ما داده، داریم شما را از نزدیک می‌بینیم، دستتان را می‌بوسیم، از شما می‌شنویم، با شما حرف می‌زنیم." واقعاً نعمت بزرگی است که خدای متعال به مردم ایران داد.»

    آقا به رسم همه‌ی دیدارهایی که با خانواده‌ی شهدا دارند، در صفحه‌ی اول قرآنی یادگاری می‌نویسند و به همسر شهید می‌دهند. پسر شهید، قرآن دیگری می‌آورد و به آقا می‌دهد تا در آن هم چیزی بنویسند. این قرآن را سید حسن نصرالله ۳ سال قبل به دختر کوچک شهید هدیه داده بوده و حالا آقا هم زیر متن سید حسن می‌نویسند: «رحمت و فضل الهی بر شما و بر سید عزیز نصرالله و بر شهید همدانی».




    یک قاب عکس از شهید همدانی را هم می‌آورند تا آقا روی آن برای دختر بزرگ شهید یادگاری بنویسند. عکس را در حسینیه‌ای و هنگام عزاداری گرفته‌اند. آقا با ماژیک سفید روی پس‌زمینه‌ی مشکی عکس می‌نویسند: «رحمت و رضوان الهی بر شهید عزیز».


    آقا می‌خواهند بروند. پسر کوچک‌تر شهید از آقا می‌خواهند که تحفه‌ای به او بدهد. آقا انگشتری می‌دهند. پسر شهید خواهش می‌کند که خود آقا انگشتر را درون انگشتش بیندازد. مادر خانواده حتی اینجا هم حواسش هست که حق مادری را ادا کند. سریع می‌گوید: «پس آقا به پسر بزرگ و دامادمان هم لطف کنید». آقا با تبسم می‌گویند: «بله دیگر، وقتی می‌گوید پسر کوچک، پسر بزرگ هم توش هست!»
    همهمه شده است. یکی از آقا می‌خواهد که برای جمعیت دعا کنند و آقا هم دعا می‌کنند. آقا می‌گویند «یا مولای» و از جا بلند می‌شوند. طی کردن فاصله‌ی چندمتری تا درِ خروج چند دقیقه‌ای طول می‌کشد. مردها خودشان را می‌رسانند و دست یا عبای آقا را می‌بوسند.
    بیرون از خانه، کنجکاوی آن بچه‌های زبل کار خودش را کرده است و جمعیتی جمع شده‌اند؛ همه سیاه‌پوش. بچه هیئتی‌های پرشور صلوات می‌فرستند.
    شب پنجم محرم است؛ شب عبدالله بن الحسن علیه‌السلام.
    منبع
  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • يكشنبه ۳ آبان ۹۴

    داغ دل لاله

      امروز برای شهدا وقت نداریم

      ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

     با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

     ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

     چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

     اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

     در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است

     بهر سفر کرببلا وقت نداریم

     تقویم گرفتاری ما پر شده از زر

     ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

     هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم

     خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم


     

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • دوشنبه ۳۰ شهریور ۹۴

    پیکر صدپاره اش بر شانه است

    عشق بود و جبهه بود و جنگ بود

    عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود

    هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد

    مادری فرزند خود را هدیه کرد

    در شبی که اشکمان چون رود شد

    یک نفر از بین ما مفقود شد

    آنکه که سر دارد به سامان می رسد

    آنکه که جان دارد به جانان می رسد

    دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت

    بی سر و جان تا لقاءالله رفت

    زندگیمان در مسیر تیر بود

    خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود

    آنکه خود را مرد میدان فرض کرد

    آمد از این نقطه طی الارض کرد

    هر که گِرد شعله چون پروانه است

    پیکر صدپاره اش بر شانه است

    تن به خاک و بوی یاسش می رسد

    بوی باروت از لباسش می رسد

    دشمن افکنهای بی نام و نشان

    پوکه ی خونین شده تسبیحشان

    کار هرکس نیست این دیوانگی

    پیله وا می ماند از پروانگی

    افشین مقدم

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۲۷ شهریور ۹۴

    حزب اللهی بودن را با همه تراژدی هایش دوست دارم

    فحش اگر بدهند آزادی بیان است،
    جواب اگر بدهی بی فرهنگی است!

    سوالی اگر بکنند آزاد اندیشند،
    سوال اگر بکنی تفتیش عقاید!

    تهمت اگر بزنند در جستجوی حقیقتند،
    جواب اگر بدهی دروغگویی!

    مسخره ات بکنند انتقاد است،
    جواب اگر بدهی بی جنبه ای!

    اگر تهدیدت کنند دفاع کرده اند،
    اگر از عقایدت دفاع کنی خشونت طلبی!

    حزب اللهی بودن” را با همه تراژدی هایش دوست دارم.

    سید مرتضی آوینی

  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • چهارشنبه ۱۸ شهریور ۹۴

    باید شهید شد...

    باید شهید شد؛
    وگرنه می‌میریم…



    شهید عزادار نمی خواهد؛
    رهرو می خواهد.



    خون شهید،
    جاذبه خاک را خواهد شکست.

  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • سه شنبه ۱۷ شهریور ۹۴

    بدون شرح...(شهدا)

    عادت داشت پیشانی شهدا را ببوسد.

    وقتی شهید شد بچه ها تصمیم گرفتند به تلافی آن همه محبت، پیشانی اورا غرق بوسه کنند.

    پارچه را که کنار زدیم پیکر بی سر او، دل همه ی ما را آتش زد . . .
    -------------------
    پسرش که شهید شد،دلش سوخت...

    آخه یادش رفته بود برای سیلی ای که تو بچگی بهش زده بود ،عذر خواهی کنه...

    با خودش گفت"جنازه شو که اوردن صورتشو می بوسم"

    آوردنش ... ولی ...

                                   "سر نداشت"
    ---------------------

                        آب آسایش گاه را قطع کردند. آب را جیره بندی کردیم. کل آبمان توی یک سطل بود. به                                                  هرنفرپنج تا قاشق می رسید. سهم آن روزرا خوردیم وخوابیدیم.          

    ب                 بیداربودم. خودم را زده بودم به خواب.

                        یکی بلند شد برود آب بخورد. به خودم گفتم « بی خیال. شتردیدی ندیدی. شاید طفلکی خیلی                                         تشنه ش شده.»

                         تا دم سطل هم رفت. نخورد. برگشت توی جاش خوابید.



           

  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۱۵ مرداد ۹۴

    الو الو کربلا

    دویدم و دویدم
    سر کوچه رسیدم
    بند دلم پاره شد
    از اون چیزی که دیدم

    بابا میون کوچه
    افتاده بود رو زمین
    مامان هوار می‌زد
    شوهرمو بگیرین

    مامان با شیون و داد
    می‌زد توی صورتش
    قسم می‌داد بابا رو
    به فاطمه به جدش

    تو رو خدا مرتضی
    زشته میون کوچه
    بچه داره می‌بینه
    تو رو به جون بچه

    بابا رو دوره کردن
    بچه‌های محله
    بابا یهو دویدو
    زد تو دیوار با کله

    هی تند و تند سرشو
    بابا می‌زد به دیوار
    قسم می‌داد حاجی‌و
    حاجی گوشی‌و بردار

    نعره‌های بابا جون
    یه هو پیچید تو گوشم
    الو الو کربلا
    جواب بده به گوشم

    مامان دویدو از پشت
    گرفت سر بابا رو
    بابا با گریه می‌گفت
    کشتند بچه‌هارو

    بعد مامان‌و هولش داد
    خودش خوابید رو زمین
    گفت که: مواظب باشید
    خمپاره زد بخوابید

    الو الو کربلا
    کمک می‌خوام
    حاجی جون
    بچه‌ها قیچی شدن

    تو سینه و سرش زد
    هی سرشو تکون داد
    رو به تماشاچیا
    چشماشو بست و جون داد

    بعضی تماشا کردن
    بعضی فقط خندیدن
    اونایی که از بابا
    فقط امروزو دیدن

    جلو بابا دویدم
    بالا سرش رسیدم
    از درد غربتِ اون
    هی به خودم پیچیدم

    درد غربت بابا
    نشونه‌های درده
    درد غربت بابا
    غنیمت از نبرده

    شرافت و خون و دل
    نشونه‌های مرده
    ای اونایی که هنوز
    دارید بهش می‌خندید

    برای خنده‌هاتون
    دردشو می‌پسندید
    امروزشو نبینید
    بابام یه قهرمونه

    یه روز به هم می‌رسیم
    بازی داره زمونه
    موج بابا کلیده
    قفل دره بهشته

    یه روز پشیمون می‌شید
    که دیگه خیلی دیره
    گریه‌های مادرم
    یقتونو می‌گیره

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۹ مرداد ۹۴

    شهیدی که در عشق خدا سوخته

    کلام آیت الله جوادی آملی در خصوص شهیدتورجی زاده

    شهید سید محمد حسین نواب روحانی وارسته‌ای که در سال 73 در منطقه بوسنی به شهادت رسید نقل کردند: تعریفش را از برادرم که همرزم او بود زیاد شنیده بودم، یک‌بار یکی از نوارهایش را گوش دادم؛ حالت عجیبی داشت.از آنچه فکر می‌کردم زیباتر بود؛ نوایی ملکوتی داشت؛ بعد از آن همیشه در حجره به همراه دیگر طلبه‌ها نوارهایش را گوش می‌کردیم.بسیاری از دوستان مجذوب صدای او بودند، دعای کمیل و توسل او مسیر زندگی خیلی از افراد را عوض کرد.

    شب بود که به همراه چند نفر از دوستان دور هم نشسته بودیم، دعای توسل شهید تورجی زاده در حال پخش بود، هر کس در حال خودش بود، صدای در آمد بلند شدم و در را باز کردم، در نهایت تعجب دیدم استاد گرامی ما حضرت آیت الله جوادی آملی پشت در است؛ با خوشحالی گفتم بفرمایید.ایشان هم در نهایت ادب قبول کردند و وارد شدند،البته قبلاً هم به حجره‌ها و طلبه‌هایشان سر می‌زدند.سریع ضبط را خاموش کردیم، استاد در گوشه‌ای از اتاق نشستند، بعد گفتند :اگر مشکلی نیست ضبط را روشن کنید.صدای سوزناک و نوای ملکوتی او در حال پخش بود.استاد پرسیدند: اسم ایشان چیست؟گفتم : محمد رضا تورجی زاده.استاد پس از کمی مکث فرمودند :ایشان(در عشق خدا) سوخته است.گفتم : ایشان شهید شده. فرمانده گردان یا زهرا (سلام الله علیها) هم بوده.استاد ادامه داد:ایشان قبل از شهادت سوخته بوده.
  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۹ مرداد ۹۴

    شهید و ولایت فقیه

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۸ مرداد ۹۴

    بابا جان داد

    اول پاییز بود و در کلاس
    دفتر خود را معلم باز کرد
    بعد با نام خدای مهربان
    درس اول آب را آغاز کرد
    گفت بابا آب داد و بچه ها
    یک صدا گفتند بابا آب داد
    دخترک اما لبانش بسته ماند
    گریه کرد و صورتش را تاب داد
    او ندیده بود بابا را ولی
    عکس او را دیده در قابی سپید
    یادش آمد مادرش یک روز گفت
    دخترم بابای پاکت شد شهید
    مدتی در فکر بابا غرق بود
    تا که دستی اشک او را پاک کرد
    بچه ها خاموش ماندند و کلاس
    آشنا شد با سکوتی تلخ و سرد
    دختری در گوشه ای آهسته باز
    گفت بابا آب داد و داد نان
    شد معلم گونه هایش خیس و گفت
    بچه ها بابای زهرا داد جان
    بعد روی تخته سبز کلاس
    عکس چندین لاله زیبا کشید
    گفت درس اول ما بچه ها
    درس ایثار و وفا ، درس شهید
    مشق شب را هر که با بابای خود
    باز بابا آب داد و نان نوشت
    دخترک اما میان دفترش
    ریخت اشک و “داد بابا ، جان” نوشت

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۸ مرداد ۹۴

    آقا اجازه … شهید …




    من می خواهم در آینده شهید بشوم …
    معلم پرید وسط حرف علی و گفت : ببین علی جان موضوع انشا این بود که در آینده می خواهین چکاره بشین ، باید در مورد یه شغل یا کار توضیح می دادی !!! مثلا پدر خودت چه کاره است ؟
    آقا اجازه … شهید …

    (تصویر:شهیدمدافع حرم علی اکبر عربی،ازشهدای استان مرکزی)


  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • چهارشنبه ۷ مرداد ۹۴